تبليغاتX
پاتوق صدرایی های 86

پاتوق صدرایی های 86

این وبلاگ برای اینه که صدرایی های 86 هميشه بتونن همو پیدا کنن

سلام این وبلاگ فعالیتش تعطیله و ما در حال

 

حاضردر فن پیجی با نام "کافه صدرا" در

 

فیسبوک فعالیم لطفا در فیسبوک و در صفحه ی

 

کافه صدرا به ما بپیوندید

 

ممنون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 0:9  توسط مسعود ایمانی  | 

این اولیشه

اين اولين پست اين وبلاگه ( و ممکنه آخریش باشه!!!)

بستگی داره دوستان از این طرح استقبال کنن یا نه!

شاید این کار کار مسخره ای باشه اما نمی دونم چرا این وبلاگ ایجاد شد شاید به این دلیل که صدرایی ها کم کم دارن وارد یه فصل تازه از زندگیشون میشن که تو این فصل تازه ممکن زمان زیادی برای اینکه از نزدیک همدیگه رو ببینن نداشته باشن مثلا دیروز بعضی از دوستامو تو صدرا بعد از ۱ سال دیدم!  خلاصه تصمیم گرفتم این وبلاگ رو درست کنم البته این اولین وبلاگیه که من میسازم و خوب طبیعتا پر از اشکاله!

دوس ندارم آدماي خوبي كه وارد زندگيم ميشن به راحتي از زندگيم خارج بشن چون زندگي اينقدر كوتاهه كه بايد از بودن در كنار آدماي خوب نهايت استفاده رو كرد و برای من مهم اینه که ارتباط ها حفظ بشه حتی تو فضای سرد نت!

در هر صورت هرکدوم از ورودی های ۸۶ برق - قدرت صدرا که منو میشناسه میتونه در خواست بده تا براش به عنوان نویسنده (در مورد هر موضوعی) تو این وبلاگ حساب کاربری باز کنم (البته خوشحال می شیم که در کنار ما باشید) و برای ورودی های دیگه بسیار بسیار از دیدن نظرهاتون خوشحال خواهیم شد .( اینجا برای همه ی صدرایی هاس)

همین و دیگر هیچ

با آرزوی موفقیت برای صدرایی هایی که میشناسم و نمیشناسم البته اونایی که میشناسم بیشتر!!!

در ضمن نظرهای مربوط به این پست تنها با درخواست نظردهنده نمایش داده خواهد شد در غیر این صورت نظر خصوصی تلقی شده و طبعا فقط  نویسندگان قادر به خواندن آن خواهند بود

                                                                                                                     با تشکر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 16:34  توسط مسعود ایمانی  | 

دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست

شکسته باد کسی کاین چنینمان می خواست

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 17:22  توسط مسعود ایمانی  | 

 

 

روسری رقصنده با باد می روی در یاد بر بند رخت

ماییم که می دویم از پی باد.

یا نمی دویم از پی باد.

یا می رویم از یاد...

 

پ.ن:اینجا یه حس نوستالژی برام داره..

هر چند هیچ خاطره ای از اینجا ندارم!!

یه بار یکی بهم گفت بنویس.گفتم چی؟

گفت فرقی نمی کنه.مهم نوشتن...

این جوهر وقتی بیاد رو کاغذ نمی دونی چی کار میکنه...

..

حالا منم همین رو میگم..

این فقط یه دعوت کوچیک بود از یه آدم کوچیک واسه همه ی آدم بزرگا...

 

میم حسینی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 0:15  توسط میم  | 

میا باران

زمین جای قشنگی نیست

من از اهل زمینم

خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است

ولی از یک طرف

پروانه را هم دوست می دارد . . . !

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 9:44  توسط مسعود ایمانی  | 

منم هستم...

 

 

راستش نمی دونم چرا میون این همه شب و این همه وقت باید امشب

به سر من بزنه که بیام و اینجا بنویسم...

تازه بدبختی اینجاست که این وبلاگ شخصی نیست که هر چرندی رو که خواستی بنویسی

و بعدش هم نخواهی جواب هیشکیو بدی!!

این وبلاگ نویسی هم برای خودش داستانی داره.

نمی دونم و مطمئن هم نیستم اما حدسم اینه که سابقه ی من تو این حرفه از بقیه دوستانی

که الان اینجا هستن و نیستن بیشتر باشه...

آقا ما هر چی وبلاگ زدیم یا خودمون یه گندی بالا آوردیم..یا دیگران یه گندی بالا آوردن...

یا اینکه بالاخره یه جوری گندش درومده ما بی خیالش شدیم!!

اینجا هم با ابتکار این دوستمون آقای ایمانی(حال خودم ازین رسمی نوشتنم بهم خورد!!)

 همون مسعود خودمون درست شد...

از حق نگذریم کار جالبی کرد..

این موضوع که چجوری میشه بچه های قدیمی اون خراب شده ی صدرا(ببخشید..اما خودمونیم دیگه)

  رو بهم وصل کرد یه مدتی ذهن ما رو هم مشغول کرده بود..

در هر حال امیدوارم که این بلاگ پا بگیره و بهتر ازینی که هست باشه..

فک کنم برا پست اول کافی باشه...

ایام امتحانات نزدیکه...

درساتونو بخونید مثل من نشید!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 1:27  توسط میم  | 

شب چله شب زایش میتر ا الهه ی خورشید و روشنایی و آغاز دیماه  ماه

جشن های پارسی مبارک

 بهتون خوش بگذره و شب شادی براتون باشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 1:18  توسط مسعود ایمانی  | 

اگر ...

اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 19:3  توسط مسعود ایمانی  | 

از مرگ...

هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزميني‌ست
 

که مزد ِ گورکن
 

 

 

از بهاي ِ آزادي‌ي ِ آدمي
 

 

 

افزون باشد.
 

جُستن
يافتن
و آن‌گاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن ِ خويش
باروئي پي‌افکندن ــ
 

اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش‌تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.
 

 

                     احمد شاملو
+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 18:59  توسط مسعود ایمانی  | 

سلام ریرا جان!

سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گمشدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی میگذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل نا ماندگار بی درمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل
حتی هر وهله گاهی هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟
راستی خبرت بدم
خواب دیدم خانه ای خریدم
بی پرده ، بی پنجره
بی در ، بی دیوار
هی بخند!
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد
باد بوی نام های کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری
نه ریرا جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت مینویسم
حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن!!!
...........
بیا برویم روبروی باد شمال
آنسوی پرچین گریه ها سر پناهی خیس از مژه های ماه را بلدم که بیراه ی دریا نیست
دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام
بیا برویم
آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است
همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست
میتوانیم بدون تکلم خاطره ای حتی ، کامل شویم
میتوانیم دمی در برابر جهان ، به یک واژه ساده قناعت کنیم
من حدس می زنم از آواز آن همه سال و ماه
هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد آورم
من خودم هستم
بی خود این آیینه را روبروی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم
و بامدادن هزار ساله برخاستم

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم
صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل تر شود
صبوری می کنم تا طلوع تبسم
تا صحن سایه
تا سراغ همسایه
صبوری می کنم تا مدار ، مدارا، مرگ
تا مرگ خسته از دق الباب نوبتم
آهسته زیر لب چیزی ، حرفی ، سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت
مرا نمیشناسد مرگ
یا کودک است هنوز؟
و یا شاعرانه ساکتند؟
حالا برو ای مرگ
برادر
ای بیم ساده ی آشنا
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد

سید علی صالحی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 17:20  توسط مسعود ایمانی  |